خدایا من دچار تردیدم نجاتم بده دیشب خوابی دیدم بسیار رعب آور و تکان دهنده اما به آنچه چشمهایم می بیند ایمان بیاورم یا الهام هایی را که در خواب برایم می فرستی باور کنم جانا من دچار تردیدم آخر من که از ابتدای تولد نخواستم ردای مسلمانی بر دوشم بیفکنند که اکنون باید زیر بار سنگین مسئولیتش دست و پا بزنم مگر ایمان به یگانگی تو و حقانیت فرستاده هایت و باور روز جزایت کفایت نمی کند که این چنین مرا با وجدانم بیگانه کرده ای و دشمن پس این پیغامها چیست که برایم می فرستی این کابوسها چیست که آرام و قرار از روزگارم می دزدند من می خواهم مسلمانی بی نماز باشم اما شفاف همچون آینه تا اینکه مسلمانی روزه دار و جای مهر بر پیشانی و مهر ( به ضم میم) تو بر قلب و روحی سیاه و آلوده خدایا کمکم کن و به من بگو که کدام بهتر است این باشم یا آن
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط الهام ص |
هنوز هم بعد از این همه سال، چهرهی ویلان را از یاد نمیبرم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم، به یاد ویلان میافتم ... ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانهی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع میکرد به حرف زدن ... روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمیگشت، بهراحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته میکشید، نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش.. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل میشدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ میکشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگیاش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچ وقت یادم نمیرود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهرهای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟ بهت زده شدم. همینطور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم: همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!! ویلان با شنیدن این جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد: تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟ گفتم نه گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش كنی؟ گفتم: نه ! گفت: اصلا عاشق بودی؟ گفتم: نه گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟ گفتم: نه ! گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟ با درماندگی گفتم: آره، .... نه، ... نمی دونم !!! ویلان همینطور نگاهم میکرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین .... حالا که خوب نگاهش میکردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جملهای را گفت. جملهای را گفت که مسیر زندگیام را به کلی عوض کرد. ویلان پرسید: میدونی تا کی زندهای؟ جواب دادم: نه ! ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی با تشکر از دوست عزیزم: و .ص
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط الهام ص |
مدتهاست که انگیزه ای برای نوشتن ندارم. شاید چون بیشتر چیزهایی که در اطرافم در من انگیزه ی نوشتن را تقویت می کرد, تمام چیزهایی که می دیدم, می شنیدم و یا حس می کردم غلط از آب در میان. دارم کم کم به حس های خودم شک می کنم. وقوع غیر قابل پیش بینی ها در زندگیم اونقدر زیاده که فکر می کنم بهتره یک مدت تمرکز کنم و دیدگاهم رو نسبت به زندگی تغییر بدم. نمی دونم. شاید هم حق با همون کسیه که چند وقت پیش صداقت داشتنم رو به استهزا گرفت و تا به حال این من بودم که اشتباه می کردم. فرا رسیدن شب یلدا رو به همه ی شما عزیزان تبریک می گم و امیدوارم که غصه هاتون به کوتاهی امروز باشه خوش بگذره
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط الهام ص |
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گلسرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟ زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند. زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بینتیجه ماند. زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دلبستن بهراسیم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانسها و فرصتهای طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصتها موفق نبودهایم. فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بستهای میرسیم و یکصد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز میکند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردنها و دوباره بلندشدنهاست که معنای زندگی فهمیده میشود و ما با تواناییها و قدرتهای درون خود بیشتر آشنا میشویم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم. "عید سعید غدیر خم بر همه ی شما دوستان نازنینم مبارک باد"
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دستهایی را که برای دوستی به سمت ما دراز میشوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط الهام ص |
از روز پنجشنبه که جواب ام آر آی م رو گرفتم دل تو دلم نیست و نمی دونم چطور می خوام تا سه شنبه که با دکتر وقت ویزیت دارم صبر کنم. زودتر از سه شنبه وقت خالی پیدا نشد روزی که بیماریم تشخیص داده شد باور نمی کردم روزها به این سرعت بگذرند و به همین زودی ۲ سال تموم بشه. شما هم برام دعا کنید
. اگر چه سعی می کنم آشفتگیم رو از دید مامان پنهان کنم ولی خب به قول خودش اون مادره و می فهمه حتی اگه من نخوام. نا گفته نماند که دلهره ی پارسال رو که برای اطلاع از نتیجه داشتم امسال ندارم. ولی خب نمی خوام بیخود به خودم امید بدم اما ... باز هم امیدوارم. 
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط الهام ص |
امروز بعد از 2 هفته علافی و در نهایت اطلاع یافتن توسط یکی از دوستان از اینکه داروی خارجی ( آوونکس) که در شهر ما به قول آقایان مسئول نایاب شده ،در حالیکه در شهرهای دیگر کشور موجود است اما آقایان محترم می فرمایند که حقیقت ندارد، برای چندمین بار حس وطن گریزی در وجودم به غلیان آمد و پیمانه ی صبرم لبریز شد و به ناچار زبان تفکراتم را باز کرد تا از ایرانی بودن خود افسوس خورده به حال خود و امثال خودم زار بزنم. مدتها بود که بارها این سوال را برای خود تکرار می کردم که در کشور ما خدا کجاست؟ و علامتهای سوال مکرر بر روی سرم نقش می بست که در مملکتی که نه سیاستمدارش در جای سیاستمدار و نه پزشکش در جایگاه پزشک، نه استادش در جای استاد و نه شاگرد ش در جای شاگرد ،نه مرد در جایگاه یک مرد و نه زن در جای زن و نه بچه در جایگاه یک بچه است. پس خدا جایش کجاست؟ بدون تردید خدا هم جایگاهش عوض شده. جای خدا نه در دلهای مردم که در دفتر خاطرات ذهن آنهاست. حقیقتا به این باور رسیدم که انسانها به هنگام استیصال به دعا و معنویات پناه می برند و شاید به همین علت هم هست که در کشورهای مرفه که مردمانش دغدغه ی فردا را ندارند و یک بیمار تنها رنج و ناراحتی درد خود را به دوش می کشد و نه سنگینی نگرانی و اضطراب از دست دادن امکانات موجود را بر دل ،معنویات هم به خیال ما کم رنگ شده اند. مگر نه این است که خداوند در وجود تک تک انسانها تجلی می کند و خدمت به دیگر انسانها ؛ به خصوص انسانهایی که به معنای واقعی نیازمندند؛ یعنی الهی شدن، نه صبح تا شب خم و راست شدن و بر سر خود کوبیدن. ننگ باد بر مردمانی که دروغ به بخش لاینفکی از زندگیشان تبدیل شده و دیگر حتی کسی از دروغ خود شرمنده هم نمی شود و وجدان تنها به لغتی نامأنوس در کتابها و فیلمها مبدل شده. بیزاری می جویم از کشوری که مردمانش تنها تو را به خاطر ثروتت می شناسند و می خواهند یا به خاطر روابط و آشنایان دم کلفتت نه به خاطر انسان بودنت.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط الهام ص |
سال سقوط سال فرار سال گریز و انتظار فصل شکفتن فلز سال سیاه دوهزار سال سقوط عاطفه تا بی نهایت زیر صفر نهایت معراج ذهن اندیشه ی تفسیر صفر سال به بن بست رسیدن پنجه به دیوار کشیدن از معنویت گم شدن تن به غریضه بخشیدن قبیله یعنی یه نفر همخونی معنا نداره همبستگی خوابیه که تعبیر فردا نداره سال سقوط سال فرار سال گریز و انتظار پاییز تلخ و بی بهار سال سیاه دو هزار سالی که خون تو رگها نیست قلب فلزی تو سینه ست وقتی که تصویر زمان شکستگی آینه ست قبیله یعنی یه نفر همخونی معنا نداره همبستگی خوابیه که تعبیر فردا نداره تو اون روزایی که میاد کسی به فکر کسی نیست هر کی به فکر خودشه به فکر فریاد رسی نیست همه به هم بی اعتنا حتی به مرگ همدیگه کسی اگه کمک بخواد کی می دونه اون چی میگه توی کتابای لغت سفیده برگا همیشه نه دشمنی نه دوستی هیچی نوشته نمی شه این ناگزیر واسه ما سیر صعودی تا سقوط همیشه قصه ی صدا تمومه با حرف سکوت وقتی که آیینه ی عشق سیاه بشه زیر غبار وقت طلوع فاجعه ست سال سیاه دوهزار به یاد داریوش که چه زیبا خونده بود این آواز رو که اون موقع به واسطه ی بچگی نمی دونستم چه مفهومی درش پنهونه اما الان که بیشتر از ۱۰ سال از روش گذشته به خوبی درکش می کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط الهام ص |
همیشه بر این باور بودم که روزمرگی بزرگترین آفت زندگی انسان است. دچار یکنواختی شدن و در جا زدن باعث فرسودگی روح و جسم می شود. خیلیها معتقدند که زندگی انسانها پر از نشانه هاست. اما بیشتر آدمها بدون اینکه نشانه های زندگی خود را درک کنند و یا به ندای درونشون گوش کنند می میرند و می روند. بدتر ازآن شرایطی هست که نشانه ها را در اطراف خودت ببینی اما نتوانی بین آنها رابطه ای برقرار کنی یا در جهتی که آنها هدایتت می کنند قدم برداری. یعنی محدود در زمان و مکان و جبر شرایط باشی. اتفاقاتی در زندگی هر کس رخ می دهد که کاملا غیر منتظره هستند و گاه مسائلی برای انسان آشکار می شوند که کاملا غیر قابل پیش بینی بوده اما حرفهای زیادی برای گفتن دارند. دریافتن این نداها و پیامها، وقتی کاملا واضح و آشکار هستند کار سختی نیست. اما گاهی این نشانه ها آنچنان در لفافه پیچیده اند که برای درکشان باید به ذهن فشار زیادی آورد. مثل برخی خوابها... درک بعضی خوابها و پیامی که می رسانند کار بسیار دشواری است. به خصوص خوابهایی که در طی زمان تکرار می شوند. این نشانه ها همه در جهت پیش برد زندگی بشر دست به دست هم می دهند و یکنواختی را از زندگی او می زدایند اما متاسفانه به دلیل غیر قابل درک بودن بیشتر آنها روزمرگی به سراغ انسان می آید و او را در یک سردرگمی بی انتها گرفتار می کند.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط الهام ص |
با شروع پاییز رخوت و سنگینی و البته کمی هم ناامیدی رو زندگیم سایه می ندازه. البته باید اعتراف کنم که پاییز به طور جدی ۳-۴ روزیه که تو شهر ما خودشو نشون داده و تو این چند روز به طور کامل می شه حضورش رو حس کرد.
هوای سرد و بارونی و روزای کوتاه که همه دست به دست هم می دن و دلتنگی برای روزای بهاری و تابستونی رو بیشتر می کنن. جالبه که حتی آمار مرگ و میر هم تو پاییز و زمستون بیشتره.![]()
این رخوت و افسردگی الان مدتیه که گرفتارم کرده. دعا کنید زودتر خودمو جمع و جور کنم. حوصله ی خودمم ندارم....
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط الهام ص |
امشب شب زیباییه. شاید یک شب تکرار نشدنی. دارم فکر می کنم آیا اینا همه تصادفه؟ شاید به قول پائولو کوئلیو اینا همه نشانه باشن. اما کمتر کسی درش دقت می کنه. ۰۸/۰۸/۸۸ تولد هشتمین اختر. جالبه. اما هر چی بهش فکر می کنم نمی تونم رمز و رازی رو که در این تاریخ مخفیه کشف کنم.
دلم گرفته. امشب انگار ۱ چیزیم هست. نمی خوام بخوابم. نا آروم و بی تابم. حالا بگذریم که ۱-۲ روزیم هست که باز از خدا قهریدم . آخر سرم خودم باز باید برم منت کشی![]()
ولی خلاصه یه چیزیم هست. نمی دونم چمه. دلم می خواد زار بزنم. داد بکشم اما حیف که همه خوابن. با این وجود فریادهام به گوش کسی نمی رسه.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط الهام ص |